<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این هفته هم گذشت</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/</link>
<description>اگه بخونین میتونین بدونین </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 22 Aug 2008 18:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما مرد روزهای سختیم</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;باز هم اصلاح طلبان آبروی ایران را خریدند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسم‌الله الرحمن الرحیم &lt;BR&gt;مرد بزرگ اخلاق، ورزش و انسانیت پهلوان هادی ساعی! &lt;BR&gt;پیروزی درخشان شما در المپیک پکن و کسب عنوان بزرگ‌ترین قهرمان المپیک تاریخ ایران به شما و ملت بزرگواری که دامان پاکش پرورش‌گاه بزرگانی چون شماست، مبارک باد. &lt;BR&gt;شما شایسته‌ی این پیروزی بودید؛ ملت بزرگوار مستحق شادی در بلندی ناشی از این افتخار است. برایتان سلامتی و بهروزی از درگاه خداوندمسئلت دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سید محمد خاتمی &lt;BR&gt;01/06/1387 &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 18:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با حال ها</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;TABLE class=&quot;rowtable trow normal&quot; cellSpacing=0 cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=row_title_new vAlign=top&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.3jokes.com/images/2008/Data50/Funny_Pictures/3Jokes_Funny%20(6).jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;مهم نیست چند ساله باشی همیشه شکستن لامپ پارک لذت بخش است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مانیفست هیپیزم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=row_text2 style=&quot;VERTICAL-ALIGN: top; PADDING-TOP: 0px&quot;&gt;
&lt;DIV class=row_body_large id=body_blog_501342&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;ما بر این باوریم که هیپی ها قدرت ایجاد چنین تحولی را دارند: متعالی و رها شدن معرفتی موجودات پستی که شبیه کوفته قلقلی هستند!ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;باید کمی ال اس دی در منبع آب کنگره بریزیم تا اعضاء کنگره یک «سفر زیبا» داشته باشند و با کاهش سن رای تا 14 سالگی موافقت کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;هی پی ها معتقدند که نباید به افراد بالای 30 سال اعتماد کرد. نسل ما دو بار به دنیا آمده است. تو حتی می توانی دیروز متولد شده باشی، این روح توست که متولد می شود، نه جسم احمقانه ات!ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;پدران ما یک سال تمام کار می کنند که دو هفته به تعطیلات بروند، حال آنکه ما در هر لحظه و هر کجا احساس سبکبالی و شادکامی درونی می کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;ما برای مدرک تحصیلی درس نخواهیم خواند. مدرک و رتبه تحصیلی شبیه کارت اعتباری است و فقط به درد سوزاندن می خورد. مثل آن 100 دلاری که سوزاندم!ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;هرگز فراموش نخواهیم کرد که ما به دیوارهای پنتاگون شاشیدیم!ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;آنها می گویند که جوانان وقتی بزرگ شدند باید آتشنشان، پلیس، استاد دانشگاه و ... شوند اما من می خواهم زمانی که بزرگتر شدم تاریخ را ساخته باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;در حقیقت حیات تنها سوال اصالت دارد و نباید در انتظار پاسخ ماند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;هی پی ها هیچ موضع خاص یا نگرشی منفی به مادربزرگ های 80 ساله آمریکایی ندارند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=1&gt;از سخنرانی جری روبین از رهبران جنبش هی پی ها در دهه 60 میلادی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گذر از فصل اول</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>زندگی بخش بخش است و در هر بخش آن انبوهی از خاطرات و تجربیات روی همدیگر تلمبار شده اند و منتظرند تا انسان را در مراجعه به آن بخش گیر کشیده و بر رویش سوار شوند و او را به مرحله بعدی بفرستند تا جایی که انسان دیگر طاقت این بار نداشته و زیر آن کمر خم مینماید و میشکند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;الغرض زندگی ما به مرحله ای رسید که برای همه مردان محصور در این جبر جغرافیایی خواهد رسید و آن مرحله اجباری بود. لاجرم مرحله اجباری هم فصلهای مختص خودش را دارد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تعداد این فصول بسیار اتفاقی هم اندازه فصلهای سال است که باید یکی را پس از دیگری طی کرد تا به آخر رسید اما مثل فصلهای سال هم اندازه نیست و برای هرکس به مقتضای حال و روزش اندازه خودش را دارد ولی برای همه این فصول لازم الاجرا ، به ترتیب و غیر قابل برگشت است مگر اینکه چوب خط تجربیات و خاطراتشان پر شود و کمر خم کنند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asriran.com/files/fa/news/1387/4/23/95799_322.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma, &apos;sans-serif&apos;&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;ریک استیوز مجری شبکه تلویزیونی PBS آمریکا اسفندماه سال گذشته همون موقع که مارفتیم سربازی جهت تهیه یک مستند گردشگری برای شبکه متبوع خود به ایران سفر کرد و با سربازان عکس گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;فصل فحاشی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;: در ابتدای ورود به مرحله سربازی،همان ثانیه های اول، همه تنها کاری که از دستشان بر می آید ناراضی بودن از وضعیت فوق است و بد و بیراه گفتن به صغیر و کبیر و یاد از روزهای گذشته و چه بودنها و چه شدنها. تنها دلیل واجب الوجود بودن این مرحله چیزی نیست جز اسیر شدن. از اسیر جماعت چه کاری بر می آید جز تحمل کردن و لحظاتی دور از چشم ارباب فحش دادن به او ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مرحله برای افراد مختلف اندازه های مختلف دارد کسانی که در قبل ورود به این مرحله دارای زندگانی بسیار مرتب و منظم و دارای نظارتهای مستقیم خانواده و تعیین سیر زندگی توسط دیگران و الخصوص اطرافیان بوده اند تا بیایند و زندان قدیمیشان را فراموش کنند و به زندان جدید خو بگیرند اندکی طول میکشد و خود را به بله قربان گفتن راحت عادت میدهند. عده ای که ندانند و ندانند که ندانند(یه جورایی دوستان با کله های قرمه سبزی بو) تا بیایند و این را بگذرانند طول خواهد کشید و شاخ زیبایشان که شکست ،این مرحله را با سلام و صلوات شاید هم با کیلیلیلی و سوت و جیغ پشت سر میگذارند. اما دسته سوم آنارشیستهایی هستند که قبل از دخول به اجباری نه زندگانیشان سیر مشخصی داشته و نه فکر میکردند که کسی هستند که الان بخواهد بهشان زور بیاید تنها مسئله ای که هست این است که بی نظمی زندگی که به آن عادت کرده بودند و خیلی با آن خو گرفته بودند را میخواهند به زور از ایشان بگیرند اما این گروه گذرکردنشان از این فصل بسیار دشوار است چون نه میتوانند نفس آنارشیستیشان را کنار گذارند و نه میتوانند محیط را باب میل خود کنند ، اما اینها نیز میگذرند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;فصل عیاشی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;: تنها دلیلی که باعث شد نسل دایناسورها از روی زمین منقرض شود و نسل انسان بر روی زمین همچنان باقی بماند این بود که دایناسورها نتوانستند خود را با محیط وفق دهند ولی انسان از گذشته تا کنون همیشه و همیشه در مقابل این آزمون سربلند از آن درآمده است. تنها دلیل بوجود آمدن این فصل هم دقیقن همین اصل است. بعد از مدتی که از دوران اسارت میگذرد اسیر کم کم میفهمد که باید خودش را با محیط وفق دهد برای زودتر گذشتن دوران اسارت باید آن را تا جایی که میتواند خوش بگذراند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;این فصل همچنان با بازیگری همان سه دسته قبلی به گذشتن خود ادامه میدهد. دسته اول که آن بار زود توانسته بود که از آن دوران با سربلندی بیرون بیاید با این بار هم حتا زودتر از دفعه قبل از این فصل عبور میکند ولی نه با سربلندی بلکه با سرگشتگی! اصولن این دسته تا قبل ورود به مرحله اجباری هم زیاد با این مقوله آشنا نبودند و با برخورد به این فصل و تست آن خود را زود کنار میکشند. انگار دسته دوم کلن برای همین موضوع ساخته شده اند چه قبل ، در و بعد از اجباری. خدا به زندگی شما برکت بدهد همین که این دوستان وارد این فصل میشوند طراوت از دست داده خود را دوباره بازیافته و کلیه سرگرمی های قبل را در آن حتا بعضن به شیوه های مدرنتر اما با همان اصالت پیاده مینمایند به طوری که گاهن آرزو میکنند که ای کاش زودتر به این مرحله و به این فصل رسیده بودیم و بعد از اجباری هم مدام یاد میکنند از دوستان هم بزم و هم کیسه خودشان که&quot; ای لوله گاز(همون روزگار خودمون) کجایی که یادت به خیر &quot; اما دسته سوم اینان که هرج مرج طلبی زندگیشان از کفشان رفته و نتوانستند محیط را هم تغییر بدهند(اما همچنان در آرزوی آن هستند) هم وقتی به این فصل میرسند تاملی به جا میکنند و بینظمی دلخواهشان را چنان بر روی این نظم سوار میکنند که سیستم همان شکلی بالا می آید( اشاره به زمانی که ویندوز ایکس پی را روی ۹۸ سوار میکردیم و بعد از ویندوز ۹۸ خبری نیود و فقط ایکس پی بود) اینها به دلیل این که قبل از اجباری هم گاه و بیگاه از خوش گذرانی به زعم خودشان پرهیز نمی نمودند با این مرحله کلی صفا میکنند به طوری که شاید طولانی بودنش را بتوان در کتاب گینس ثبت کرد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;فصل دلخوشی&lt;/FONT&gt;: &lt;/B&gt;داستانی از آنتوان چخوف وجود دارد که قبل از اینکه ما آنتوان را بشناسیم بارها و بارها روزهای گناه کارتونی را که بر اساس همین داستان ساخته شده بود را دیده بودیم همان داستانی که دخترک مریض به این امید زنده بود که برگ درختی که او از پنجره رو به حیاط میدید هنوز نیفتاده بود آن هم با وجود طوفان و صبح که شد فهمید آن برگ نقاشی بوده است که دوستش به خاطر از بین نرفتن این امید با از دست دادن جان خود کشیده بوده است. این فصل هیچ دلیلی برای بودن نمیخواهد چون خودش دلیلی است برای بودن کسانی که هستند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;آن وقتی که دسته اول سراسیمه و با عرق فراوان و بهت زده از فصل دوم به بیرون می آیند هیئت تصمیم گیری زندگی آنها وارد شور میشود و برای آن که دلبرکشان حتا اندکی از ناهمرنگ بودن با جماعت، دل آزرده نشود و همچنان به اسارت شیک خود ادامه بدهد، او را به چیزهای مختلفی از جمله اسباب دنیوی و وعده های فراوان بعد از مرحله، دلگرم کرده تا از آلوده شدن به چیزهایی که مقتضی سنشان است و چه بسا از کنترل خارج شدن آنها جلوگیری کنند. دسته دوم نه اینکه نخواهد بلکه نمیتواند از فصل دوم دل بکند چون در آنجا جایگاه خودش را یافته است و دوران قبل خودش را فراموش کرده و ورژن جدید زندگیش شروع شده است. اما از حرکت عقربه های ساعت نمیتوان فرار کرد و باید از این فصل گذشت به ناچار اینان وقتی از آن فصل عبور میکنند و به این فصل می آیند که برجک مبارکشان توسط فرماندهان زده شود و او به این امید پیدا میکند که با گذر کردن از این مرحله به هم قماشان بیرونی خود تجربیات گرانبهایش را منتقل کند. دسته سوم یا آنتوان چخوف را نمیشناسد یا این داستانش را نخوانده یا این داستان برایش مسخره مینموده چون زیاد اهل دلخوشی نست او بیشتر به سرخوشی اعتنا دارد تا دلخوشی. این فصل اگرچه برای این دسته بسیار زودگذر است اما آنها هم با تمام وجود آن را حس میکنند آن هم وقتی به نوستالژی دوران قبل دچار میشوند و سودای دست یافتن دوباره به آن دوران&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تتمه: یکی از چیزهایی که این سه دسته در این فصل در آن مشترکند داشتن چشم به راهی، در بیرون است اما بیچاره ها شاید برگ نقاشی شده را در اول صبح ببینند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;فصل سرکشی&lt;/FONT&gt;: &lt;/STRONG&gt;اصولن همیشه فصول آخر فصول سرنوشت سازی هستند، فصولی که انسانها در آن به این نتیجه میرسند که باید آن طور بود و این طور نبود و فکر میکنند که اگر دوباره آب رفته به جوی بازگردد و زمان به عقب چه ها که نمیکنند.&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;این فصل هم زمانی فرا میرسد که مرحله تقریبن به انتهای خود میرسد و بعد از تطابق ، نوبت به اعمال قدرت می رسد و همه میدانند که دیگر چیزی تا پایان مرحله نمانده پس سعی میکنند که تمام ناروایی هایی که در حقشان روا داشته شده است را جبران کنند&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;. فصل سرکشی که من ان را فصل الاشتراک مینامم همان چیزی است که از تمام سربازی برای همه به یادگار میماند چون در این فصل است که بسیاری از کارهای محیرالعقول انجام میپذیرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محیرالعقول تر از اینکه دسته اول دیگر خودش به تنهایی به انتخاب دست میزند و در زندگی اش نقش خودش را پر رنگ میکند؟ آری او همان است، پسرک گل خودمان. حالا دیگر برای کوچکترهای فصل قبل حتا صدایش را هم بلند میکند، چقدر دارد به دسته دوم شبیه میشود! دسته دوم را ببین با چه فخری بر روی زمین راه میرود. آخر بالاخره چیزی را در زندگی بدست آورده، آن هم با تلف کردن وقت. اگر رفتارهای او شکلی از نمودار به خود گیرند کاملن سینوسی خواهد بود که از اوج به زیر و حال دوباره به اوج بازگشته است افتاده تر که نشد ، هیچ شاید ایستاده تر هم شد. دسته سوم هنوز که هنوز است مثل مرغ پرکنده دارد دور خودش میچرخد تازه داشته به این وضعیت عادت میکرده که دست روزگار تکان دیگری به چرخ و فلکش داد ، شاید بعد از این هم او را به حال خودش رها نکنند اما او دارد برخلاف قاعده رفتار میکند او که باید خودش را از بدست آوردن این فصل خوشحال نشان دهد و در دل تازه واردها رعب ایجاد کند، مدام از پوچی این همه صحبت میکند و آن دو دیگر را به سخره میگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اگر نوشته مان مثل همیشه کشش نداشت به گیرنده هایتان دست نزنید، اشکال از گیرنده نیست. اشکال از فرستنده هم نیست. اشکال از این سهمیه برق ما است که در نوشتن این پست سه بار تمام شد و من را دوباره مجبور به نوشتن کرد و کلی از ایده هایم با برقمان پرید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتی که رفتی </title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آدم بعضی وقتها انتظار بی جا داره ، ما اکثر اوقات انتظار بی جا داریم ، من همیشه انتظار بی جا دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خسرو شکیبایی مرد که مرد ، به رسانه ملی چه ربطی داره که بخواهد یه گوشه از تشییع جنازه اش را نشون بده یا یه ویژه برنامه ای ، چیزی  بذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باز هم خدا رو شکر محمد صالح اعلا و اون برنامه نصف شب اش هست وگرنه در حد همون یه خط توی اخبار بیشتر نمیشنیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2008/07/378799_orig.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باز هم به معرفت اون ور آبیها و لس آنجلسیهامون، باز هم به امیرقاسمی که یک برنامه آبرومند برای خسرو شکیبایی گذاشت. دیگه داره کم کم تبدیل میشه به برگزارکننده مراسم کفن و دفن و ترحیم و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.cafevatan.blogfa.com/post-32.aspx&quot; target=_blank&gt;رضا کیانیان به خسرو شکیبایی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از تخت هفتم دست راست به تخت دوازدهم همان دست.</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>راست گفتی امیر جان ما با هم، هم بندیم. ولی خوشحالم که هم بند من تو هستی ، حداقل خوشحالم که مجرم ها را به تفکیک جرمهایشان از هم جدا کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://amirmahdiyan.blogspot.com/2008/06/blog-post_27.html&quot;&gt;بن بست پیر&lt;/A&gt; ات آن چنان به ناواگویه هایم شبیه بود که خواب ۴ ساعته یک روز من را گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین چگونه بند بندمان را در بند کردند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          دیدی چگونه زندگیمان را گند کردند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 17:14:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طرح های خلاقانه یا موذیانه؟</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://parsine.com/files/fa/news/1387/3/20/335_415.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در راستای بومی کردن فرهنگ سازی اسلامی در اصفهان انجام شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://parsine.com/files/fa/news/1387/3/20/336_441.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بر همین پایه، منتظر شنیدن پیشنهاد های شهروندان دیگر شهرها برای فرهنگ سازی در شهرهایشان هستیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; مثلن برای فلان شهر: برای خانمهایی که با شوهرانشان به هتل تشریف می آورند تخفیف 50% در نظر گرفته میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یا برای بهمان شهر: خواهران و برادران گرامی که با حجاب اسلامی وارد شوند امکان این را دارند که صاحب هتل را پدر خودشان معرفی کنند و علاوه بر آن تخفیف خدا تومنی هم بگیرند کااااااااااا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برای پایتخت نشینان گرامی هم: دوستان با حجاب میتوانند اصالت شهرستانی خودشان را پنهان کنند و مال ناف تهران باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;منتظر پیشنهاد شما هم برای شهرتان هستیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 15:22:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من آمده ام.</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.iranblog.com/1/1210378019.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;نشسته از پایین سمت راست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره یک ماه و دو روزه که اومدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی هنوز به خودم نیومدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواد سخت باشه یا آسون باید هنوز ساعت ۴.۳۰ صبح بیدار شم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه اون روز تعطیل باشه برای خودش تعطیله نه برای من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه چیزو میدونم ۱۶ ماه و ۱۶ روز دیگه مونده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی ۸۸.۸.۸ دلم برای آزادیهایم تنگ شده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 15:38:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سربازی</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;اینجانب خانه را به مقصد اراک در ساعت ۷ بعدازظهر روز ۵ اسفند ماه ترک خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به مقصد سربازخانه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.blackmice.com/122fs299466.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پست دراز زیر تلافی دو ماه آینده میباشد که نخواهیم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سعی میکنم پس از باز گشت از اون خاطرات بی مزه سربازی که اولش اینه همیشه&quot; رفتم گفتم سرکار...&quot; نگم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; البته فقط سعی میکنم قول نمیدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 10:03:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خارش مغزی</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P align=justify&gt;خارش مغزي يا Brain Itch وضعيتي رواني است كه در آن يك تكه جمله (معمولا بخشی از یک شعر) به صورتی غیرقابل کنترل توی مغز آدم تکرار می شود. پرفسور جیمز کلاریس &lt;A title=&quot;من هم متقابلا مسئول محتويات بي بي سي نيستم.&quot; href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2003/10/031031_mf_si_itch.shtml&quot; target=_blank&gt;می گوید&lt;/A&gt; برخی آهنگها دارای خواصی مشابه هیستامینها هستند که در واکنش به آلرژی در بدن تولید می شوند. ولی من می گویم این خاصیت ازلي کلمات (از زمان انفجار بزرگ) است که مغز را دچار خود می کنند. (ديگر همه مي دانند كه در آغاز كلمه بود).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;--------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;:شرکت کننده شماره ۳۴۵ لطفن جواب دهید؟!&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این را با لهجه غلیظ آمریکایی پرسید و من احساس کردم که دنیا دور سرم میچرخد. ناخودآگاه به عقب بازگشتم، ذهنم فلش بک عجیبی که تا پیش از این فقط توی فیلمها دیده بودم را زد و من را به چند سال پیش برد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تازه فارغ التحصیل شده بودم و کلی ذوق داشتم از اینکه بالاخره احساس کرده بودم میتوانم راه اصلی زندگیم را پیدا کرده و میتوانم آن را در مسیر تازه ای بیندازم ولی این خوشحالی زیاد طول نکشید، بعد از کلی دویدن و فرم پر کردن توی این اداره و آن اداره فهمیدم که زیاد از حد خوشبین بوده ام ، اما هنوز هم سماجتم را از دست نداده بودم. یک بازبینی توی افکارم ایجاد کردم و همه چیز را به حساب قضا و قدری گذاشتم که شاید مرا به مسیری جدید و صد البته بهتر رهنمون کند تا با ایجاد یک شرکت خصوصی و تلاش چند برابر بتوانم حاصل چند برابری را برای خودم به ارمغان آورم. تنها مشکلی که داشتم پول بود که آن هم با گرفتن وام حل شدنی بود اما فکر یک چیز را نکرده بودم و آن وثیقه بود که نه خودم داشتم و نه میتوانستم اطرافیان و الخصوص پدرم را راضی کنم که حاصل یک عمر دست رنجش را در اختیار من گذارد تا کاری را شروع کنم که حتا خودم هم از به نتیجه رسیدنش مطمئن نبودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این پروسه ناکامی چیزی حدود سه ماه به طول انجامید و من که حسابی درمانده شده بودم و مستعد هر گونه بیماری روحی و روانی گشته بودم ، شش ماه آینده را به صورت کاملن سردرگم همراه با افسردگی شدید سپری کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تا اینکه با چاره اندیشی خانواده و با اندک سرمایه پدرم تصمیم بر این شد که حداقل برای تجدید قوا و شاید برای ساختن آینده ای بهتر راهی یکی از دانشگاههای درجه دو کشورهای اروپای شرقی شوم. روزهای اول ورودم روزهای خوبی بود و من بالعکس بسیاری از دوستان ایرانی مقیم در آنجا انگیزه بیشتری برای درس خواندن داشتم تا بخواهم از چیزهایی که آنها اسمش را آزادی گذاشته بودند استفاده کنم. کم کم اوضاع داشت بهتر هم میشد، با پا درمیانی یکی از اساتید، مشغول کار نیمه وقت در یک کتابفروشی هم شدم کاری که شاید در کشور خودم هم میتوانسم انجام دهم ولی این فکر را به هر جوری که بود از سر خودم در میکردم و به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بتوانم بورسیه یک دانشگاه معتبر شوم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آه که چقدر دنیا بر وفق مراد میچرخد، هنوز دو ماه از تقاضای من نگذشته بود که جواب آن به دستم رسید، آن هم از فرانسه. طی صحبتهایی که با خانواده کردم قرار بر این شد که کارم را رها کنم و خانواده مقرری من را بیشتر کنند تا بتوانم این سه ماه مانده تا مصاحبه را برای آمادگی صرف کنم. چون به خاطر اینکه از دانشگاه انصراف داده بودم اگر در آن مصاحبه پذیرفته نمیشدم باید به ناچار به ایران بازمیگشتم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;موعد مقرر فر رسید و من با پولی که در این مدت پس انداز کرده بودم بلیط تهیه کردم و راهی فرانسه شدم، کشور پنیر و شراب و عطر و قاف&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;. مصاحبه خیلی خوب بود و من با تسلط کامل توانستم از پس آن بربیایم و درطول مصاحبه دچار خارش مغزی شده بودم و مدام این شعر را در ذهنم مرور میکردم: &quot; خدا گر  ز حکمت ببندد دری    ز رحمت گشاید در دیگری&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با اینکه شهریه این دانشگاه دو برابر شهریه دانشگاه قبلی ام بود و خانواده هم به خاطر این که مشغول باز پرداخت قسطهایی بودند که به خاطر من دچار آن شده بودند نمیتوانستند به من کمکی کنند ولی من  احساس نگرانی نمیکردم و با هر زحمتی که بود و برای اینکه ثابت کنم من لیاقت این همه عنایت را داشته ام شهریه را پرداخت میکردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ترم سه شده بود و کاملن با محیط خو گرفته بودم و هیچ اثری از افسردگی در من دیده نمیشد، تنها دغدغه ای که داشتم نوعی احساس دلتنگی بود که موقع خروج از ایران با قاطعیت کامل پیش آمدن چنین اتفاقی را رد میکردم. ولی الان که تازه داشتم به هه چیز عادت میکردم این حس لعنتی به سراغم آمده بود. در همین فکرها سیر میکردم که چشمم به تابلویی خورد که تاریخ و مکان نمایش فیلمی به نام ۳۰۰ را نشان میداد با کنجکاوی تمام جلو رفتم و به خاطر بحثهایی که قبلن در مورد این فیلم شنیده بودم مصمم بودم که حتمن این فیلم را ببینم. تاریخ نمایش فیلم امروز بود و ساعت آن نیم ساعت دیگر و مکان آن آمفی تئاتر &lt;STRONG&gt;لَ&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; لقم الو سوقیق(اشک و لبخند)&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;  بود. دوباره آن حس دوران کودکی به سراغم آمده بود که بین بازی در کوچه و نوشتن مشقهایم کدام را انتخاب کنم؟ طبق معمول بچگی ها اولی را انتخاب کردم و به طرف آمفی تئاتر راه افتادم. به آنجا که رسیدم فیلم شروع شده بود برای خودم جایی را پیدا کردم و نشستم و طول فیلم کلی حرص خوردم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی فیلم تمام شد، جلسه نقد و بررسی شروع شد با حضور یکی از اساتید هنر و یک مجری که موهایش را دم اسبی بسته بود! من برای نشان دادن اعتراضم دو راه داشتم، یکی این که وسط جمعیت بلند شده و شروع به داد و بیداد کنم و دومی اینکه اسمم را برای تریبون آزاد بنویسم. اگرچه روحیه من با رویکرد اول بیشتر جور در می آمد ولی به چند دلیل از خیرش گذاشتم چون نه فرانسویم تا آن حد قوی بود که ادبیاتم مورد تمسخر قرار نگیرد و نه آنقدرها در آن جلسه احساس محبوبیت میکردم که بخواهم پشتیبان داشته باشم. اسمم که برای قرار گرفتن پشت تریبون قرائت شد  با گامهایی استوار، دست نوشته هایی را که این چند دقیقه با عجله نوشته بودم را جمع کردم و به طرف آنجا راه افتادم. در ابتدا با معرفی خودم به عنوان یک ایرانی کل سالن را بهت زده کردم و توجه همگان را جلب کردم و بعد درخواست کردم که انگلیسی صحبت کنم که مجری قبول کرد و تصمیم بر این شد که ایشان ترجمه کنند. سخنم را با جمله ای از یک فیلسوف فرانسوی به نام ژولین فروند که حتا خیلی از فرانسوی ها او را نمیشناسند این گونه شروع کردم:&quot;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از حسن نیت به دور است که گفته شود فتح قدرت از راههای متعارف خالی از نیرنگ است&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;و تشویق کل سالن را گرفتم با وجود این که بسیاری از آنها معنای جمله من را نفهمیده بودند. و بعد از ریختن این شهد در گوش آنها چنان نطقی کردم که فکر کنم تا مدتها در ذهن آنها باقی بماند و استاد حاضر در سالن نیز من را تشویق کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در حال خروج از سالن بودم که سه نفر دورم را گرفتند، دو پسر و یک دختر. تا آمدم صحبتی کنم یکیشون گفت: پسر گل کاشتی! هیچکس نمیتونه بفهمه توی اون لحظه چه حسی به من دست داد؟ چون از آخرین باری که فارسی شنیده بودیم حدود ۷ ماه گذشته بود ، که آن هم به خاطر پیدا کردن گوشت ذبح شده اسلامی بود که من را به قصابی کشیده بود که صاحبش یک ایرانی بود که از اون سلطنت طلبهای دو آتشه بود و حمد و ثنای محمد رضا پهلوی ختم کل صحبتهایش بود که من را واداشته بود که عطای شنیدن فارسی را به لقایش ببخشم و درخواست کنم که برایم گوشت را بفرستد و من پولش را به حسابش بریزم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بابک و مهتاب و سامان هر سه دانشجوی همین دانشگاه بودند. همان شب به مناسبت آشنایی با من مهمانی ترتیب دادند و کلی با هم خوش گذراندیم و حافظ خواندیم و من کلی گریه کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از فردا توی دانشگاه آدم سرشناسی شده بودم آن هم به عنوان یک ایرانی و همه از شیرین کاری من مطلع شده بودند و من هم با روی خوش با آنها برخورد میکردم و وقتهای بیکاریم را نیز با دوستان هموطنم میگذراندم. یک هفته به همین منوال گذشت و من از دلتنگی هایم به حد قابل ملاحظه ای کاسته شده بود تا اینکه روز دوشنبه که داشتم تند تند قدمهایم را برای رسیدن به آزمایشگاه برمیداشتم و از محیط اطرافم به خاطر عجله ای که داشتم حسابی غافل شده بودم خوردم به  چوبهایی که چند نفر داشتند با آن بازی میکردند (من این بازی را فقط بعضی وقتها از دور تماشا میکردم ولی چیزی مثله الک دولک خودمون بود. ) عذر خواهی کردم و رد شدم که یک دفعه یکی از کسانی که داشت بازی میکرد این گونه خطابم کرد: &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هی ایرانی تروریست&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;. تا آمدم ببینم چه اتفاقی افتاده ، خودم را توی پاسگاه با صورت خون آلود و فیژاک(خطابگرم ) را با دماغی شکسته و لباسهای ساییده شده روبرویم دیدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی از بازداشتگاه با کمک پدر بابک بیرون آمدم ، تازه فهمیدم که چه غلطی کردم. در راه بابک برایم توضیح داد که پدر فیژاک عضو سابق شورای شهر است و از خانواده های سرشناس و متمکن آن حوالی به حساب می آید و صد در صد بیکار نخواهد نشست. این پیش بینی بابک درست از آب درآمد ، درست ۵ روز بعد نامه از اداره اتباع خارجی به دستم رسید که من را به عنوان یک خارجی ناراحت قلمداد کرده بود و ابلاغ کرده بود که حداکثر تا یک هفته دیگر باید فرانسه را ترک کنم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی این نامه به دستم رسید عرق سرد به پیشانی ام نشست. وقتی یاد آن همه بدبختی که برای رسیدن به اینجا کشیده بودم، می افتادم و آن همه امیدی که خانواده داشتند خودم را کاملن مستاصل میدیدم و نه روی بازگشت به خانه را داشتم و نه هیچ راهی به جز آن. چون در بدو ورود به من یادآوری میشد که مگر تو نبودی که میگفتی این مملکت ارزش هیچ کاری را ندارد و با خوشحالی تمام ترکش کردی. حالا به خاطر یک فحش که باد هواست لگد به بخت خودت زدی؟ که کاملن هم صحبتهای مربوطی بود. پیش خودم گفتم: آخه مگه این کشور چه گلی به سرت زد که این طوری خودت را به خاطرش توی هچل انداختی، مرده شور این کشور کوفتی رو ببرن.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بعدازظهر با بابک تماس گرفتم و جریان را بهش گفتم.قرار شد عصر همدیگر رو توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه ببینیم و در مورد این موضوع صحبت کنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نیم ساعت زودتر رفتم سر قرار ، یک قهوه سفارش دادم و سیگارم را هم روشن کردم. حسابی با خودم درگیر شده بودم که لمانوف پیشخدمت همون جا با قهوه به طرفم اومد و با فارسی دست و پا شکسته ای که خودم یادش داده بودم خواست با من احوالپرسی کنه ولی وقتی دید من انگار حال زیاد خوشی ندارم ، شروع کرد به فرانسه صحبت کردن و پرسیدن دلیل زخمهایی که روی صورتم بود با این جمله که &quot;مگه نگفتی ما ایرانیها آدمای صلح طلبی هستیم پس این زخمها چیه؟&quot; من هم که حوصله هیچ چیز و کسی رو نداشتم در حالی که داشتم قهوه ام را شیرین میکردم، گفتم : مرده شور این کشور کوفتی رو ببرن. اون هم هیچی نگفت و سریع به طرف پیشخوان رفت و با مسئول بار شروع کرد به پچ پچ کردن. بنده خدا حتمن پیش خودش میگفت: مگه این نبود که این همه از لزوم وطن پرستی و ریشه دار بودن میگفت، همش باد هوا بود؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سیگار هفتم را که روشن کردم سر و کله بچه ها پیدا شد ، از حالت چهرهایشان معلوم بود که بابک همه چیز رو براشون گفته و قبل از اومدن به اینجا برای من یک کمیته بحران هم تشکیل دادند. سلام کردم و جا باز کردم تا اونها هم بنشینند. بابک پهلوی من نشست و مهتاب و سامان هم روبرویم. در حالی که همه داشتند دود سیگار من رو دنبال میکردند سامان سکوت رو شکست و گفت: پسر مثه اینکه کشتیات غرق شده. حس کردم بابک با لگد از زیر میز یکی به اون زد که یعنی ساکت شو. ولی اون حرفشو ادامه داد ، بابا فرانسه به جز دخترهای خوشگل چیزه دیگه ای نداشت، که تو هم برای این جور کارها وقت نداشتی. این دفعه یه لگد هم از مهتاب خورد که به نظر کافی میومد تا دیگه حرف نزنه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مهتاب رو به من کرد و گفت: بگو ببینیم جریان چیه؟ تو الان از چی ناراحتی؟ از اینکه درسات نیمه کار موند؟ پسری به استعداد تو میتونه هر جایی که باشه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. بقیه هم در تصدیق حرف مهتاب سر تکون دادند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حدود ۳۰ ثانیه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد تا اینکه بابک جریان برخورد خانواده رو وسط کشید و از دغدغه های من و امیدی که اطرافیانم به من داشتند صحبت کرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همه به فکر فرو رفتند تا اینکه بابک که برقی در نگاهش زد و شاید جرقه ای در مغزش با اطمینان از این که دیگر لگد نخواهد خورد گفت: مگر خود تو در شب جشنی که برایت گرفته بودیم از تقدیر و ماجراهایی که تو را به اینجا و جمع ما کشیده بود صحبت نکردی و این که باید به اتفاقاتی که در زندگی می افتد به دید مصلحت نگریست نگفتی. من یاد منبری که در آن شب رفته بودم افتادم و با بیحوصلگی تمام گفتم: این حرفها به درد همون منبری که رفته بودم میخورد. بابک دوباره سرش را زیر اندخت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هنوز همه در یک فضای سنگین قرار داشتند که مهتاب گفت: یعنی تو نمیخوای با این وضع به ایران برگردی؟ من هم سرم را تکان دادم و بقیه شش دانگ حواسشان را دادند به حرفهایی و احیانن راه حلی که مهتاب میخواست ارائه دهد. و او هم با کمال خوشحالی از اینکه بالاخره راهی برای بیرون رفتن از این مشکل یافته بود از دوستی که پدرش در دبی داشت گفت و اینکه به آدمی مثل من نیاز دارد تا به او اعتماد داشته باشد و کارهایش را به او بسپارد. به نظر بهترین راه حلی بود که در این شرایط به کار می آمد و من را فکر فرو برد که با صدای سامان رشته افکارم پاره شد. : آره پسر ، دبی الان بهترین جا برای زندگیه ، هم میتونی پول در بیاری و هم کلی خوش بگذرونی ولی دیگه از این مجالس دری بری گویی که اینجا راه انداختی و خودت توی هچل انداختی خبری نیست. که این دفعه یک لگد هم از من خورد تا همه در پا درد آن شب او سهیم شده باشیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سه روز بعد در فرودگاه در حالی که بچه ها داشتند گریه میکردند و من در حال بالا رفتن از پله برقی به آنها و آینده مبهمم نگاه میکردم، فرانسه را مقصد دبی ترک کردم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در لحظه ورود به آنجا بوی شرجی آرامشی وصف ناشدنی به من داد و در راه رسیدن به دفتر آقای حجارزاده با تماشای رگه هایی از به زور چسباندن پیشرفت غربی با فرهنگ عربی مات و مبهوت شده بودم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آقای حجارزاده صاحب یک شرکت حمل و نقل بود که عمده کار او واردات کالا از چین به دبی و صادرات آن به ایران و دیگر کشورهای خاور میانه و در پاره ای از اوقات به اروپا بود و در کنار آن یک شرکت تاکسیرانی نیز داشت که من در ابتدای کارم به عنوان مسئول دفتر تاکسیرانی مشغول به کار شدم. دو سه ماهی که به همین منوال گذشته بود و حسابی با همه عیاق شده بودم از طرف یکی از بچه ها به نام فریدون که در همان جا تاکسی داشت و کار میکرد به من پیشنهاد شد که در مدت نبود او در دبی روی تاکسی او بعدازظهر ها کار کنم که من هم پذیرفتم. درآمد نسبتن خوبی نصیبم میشد با اینکه با تفاسیری که مهتاب برایم کرده بود از زمین تا آسمان کلی فرق داشت و آنقدرها هم به نظر کسی در ایجا از نبود من کارش لنگ نمیماند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با شدت هرچه تمام تر داشتم کار میکردم و پیش بینی سامان هم درست از آب درآمده بود، دیگر حتا وقت سر خاراندن هم نداشتم. یک شب که مسافری را از فرودگاه به سمت برج العرب میبردم متوجه شدم که او فرانسه زبان است ، با اینکه صحبت کردن با مسافران کاری عرف نبود آن هم با مسافری که هزینه یک شب در هتل او چیزی حدود ۲۸۰۰۰ دلار بود اما دل را به دریا زدم و برای یادآوری زبان فرانسه ام با او شروع به صحبت کردم. در ابتدا روبروی صحبت با من گارد میگرفت اما من با همان ترفندی که در جلسه فیلم ۳۰۰ زده بودم او را وادار به صحبت کردم. و معلومات خودم را به رخ اش کشاندم. او که حسابی تحت تاثیر یک راننده تاکسی قرار گرفته بود به من گفت: میخواهی زندگی ات از این رو به آن رو شود؟ یک لحظه یاد تقدیر و قسمت و این حرفها افتادم. با دستپاچگی در حالی که میخواستم ذوق خودم را نشان ندهم گفتم: چطور؟ و او برایم توضیح داد که برای چه منظوری به دبی آمده. او و پنج نفر دیگر از جاهای مختلف دنیا به دعوت یک امیرزاده اماراتی به دبی آمده بودند تا ترتیب یک مسابقه را بدهند که جایزه آن یک میلیون دلار بود. و قرار بود بعد از فراخوان عمومی ۱۰۰۰نفر از متقاضیان انتخاب شوند تا بتوانند در مرحله نهایی مسابقه طی ۵ مرحله برنده اصلی را مشخص کنند. سئوالات بیشتر جنبه اطلاعات عمومی را داشت ولی به دلیل پشتیبانی مالی یک امیر زاده عرب صد در صد قسمتهای تاریخ اعراب در آن پر رنگ تر خواهد بود البته نه از لحاظ اسلام چون اعراب امارات سعی داشتند چهره ای سکولار و شاید لائیک از خود به نمایش بگذارند به خاطر جو زدگی یا بهتر بگویم غرب زدگی،ولی الان که به پیشرفت دست پیدا کرده بودند سعی در پیدا کردن یک هویت جعلی از لابه لای تاریخ برای خود داشتند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در نظر اول پیشنهادش آنقدرها هم جالب نبود ولی با اندکی فکر تصمیم گرفتم شانس خودم را امتحان کنم، برای همین از دفتر استعفا دادم در حالی که معرف اصلی من آقای حجارزاده نفهمید ، یعنی اصلن برای مهم نبود و قرار شد تا آمدن فریدون که یک ماه دیگر بود روی تاکسی کار کنم و دو ماه باقیمانده را صرف آمادگی برای مسابقه کنم. که این کار را با تهیه هر کتابی که دستم به آن رسید شروع کردم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;راه یافتن به جمع هزار نفر برایم کار ساده ای بود، چون تقریبن معلومات عمومی درجه سه ای نیاز داشت. روز شروع مسابقه فریدون و زن و بچه هایش را همراه خودم به سالن بردم چون به خاطر شرکتم در آن مسابقه چند بلیط در اختیارم گذاشته شده بود. دور اول و دوم و سوم را به راحتی هرچه تمام تر پشت سر گذاشتم ولی در دور چهارم پیشبینی من درست از آب در آمد و سئوالات بیشتر به سوی فرهنگ اعراب رفته بود و با اینکه چند نفری دیگر نیز این موضوع را میدانستند اما برگ برنده دیگر نیز من داشتم که حسابی به کارم آمد و آن زندگی در کشوری بود که نقل قولهای عربی و خاطرات و فرهنگ و حتا کلماتش در آنجا ریشه دوانیده بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا دور پنجم رسیده بود و من دیگر خودم را به یک میلیون دلار کاملن نزدیک حس میکردم ، و به جبر زمانه میخندیدم که با یک دور قمری رسیده بودم سر جای اول خودم و با این پول به ایران بازمیگشتم و سراغ همان کاری میرفتم که روزی به خاطر نداشتن سرمایه رهایش کرده بودم. ولی این ۱.۵ گذشته و سئوالهایش به یک طرف و این سئوال آخر طرف دیگر. خود مجری هم بعد از انتخاب این سئوال توسط من کلی شگفت زده شده بود که سئوالی به این سادگی چگونه در این مرحله جا گرفته است و با احتساب دو امتیازی بودن سئوال و سئوالات یک به یک (درست مثل ضربات پنالتی) و جلو بودن یک امتیازی رقیب ، در صورت پاسخ به این سئوال برنده و در صورت جواب ندادن بازنده میشوم. حتا آقای حجارزاده هم که در مرحله آخر به خاطر دوستی با یکی از همین امیرزاده ها به سالن آمده بود و شاید برای اولین بار مرا در این سالن شناخته بود منتظر بود تا پس از پاسخ دادن به این سئوال از جا پریده و هورا بکشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مجری دوباره با همان لهجه غلیظ آمریکایی و با ذوقی که میخواست مسابقه را پایان ببرد دوباره گفت: شرکت کننده شماره ۳۴۵ لطفن جواب دهید؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من با خودم فکر کردم جواب را میدانستم ، حتا آن نوعی که او مد نظرش بود در ایران جایز بود و زیاد هم کسی به آن اعتنایی نمیکرد. ولی من چه؟ دوباره خارش مغزی آمده بود سراغم داشتم  در ذهنم شعری را صدای زیر میخواندم و هرچه سعی در قطع کردنش داشتم،نمیشد و مدام بلند تر میگشت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;: برای آخرین بار میپرسم نام جنگی که به خاطر حمله عراق به کویت اتفاق افتاد چه بود؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سرم را به سمت میکروفن بردم و شانه هایم را به عقب،از ته گلویم صدایی بلند شد و اندک اندک واضح گشت : جنگ خلیج فارس.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;صذای شلیک خنده و قهقهه از طرف رقیبم بلند شد و ثانیه ای بعد اخم امیرزاده متولی مراسم را دیدم و قل قل شامپاینی که روی برنده ریخته میشد. اما یک چیز دیگر را بیشتر میشنیدم و آن خارش مغزیم بود که الان داشت روی لبانم زمزمه میشد: &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود            &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خون دلها خورده ایم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خون دلها خورده ایم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لا را لا را لا را لا.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 09:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حتا عشق هم به احمدی نژاد ختم میشود</title>
<link>http://inhafte.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>امروز ۲۹ بهمن ماه مصادف با روز سپندارماز یا سپندارمذگان یا اسفندگان یا هرچی دیگه که شما میگید، است ،روز عشق در فرهنگ ۳۵۰۰۰ هزار ساله ما، ببخشید ۳۵ میلیون ساله ما ، باز هم هرچی شما بگید ، است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چهار پنج سال پیش بود که روزی به نام ولنتاید یا ولنتاین یا ولنتایم به سبب همه گیر شدن ماهواره و حضور موجود خوشگله قشنگی به نام حمید شب خیز وارد فرهنگ ایرانی اسلامی عربی اتیوپیایی...  ما شد. و بعد از اینکه دو سه سالی هنوز از باکلاس شدنمون نگذشته بود که ییهو زد زیر دلمون که ای دریغا چه نشسته ای که جماعت اجنبی کلی چیز از ما قرض گرفتند و زرشکککککک که ما باید از آنها چیز قرض کنیم؟ و به قول نامجو :&quot; از اونجایی که ما باید توی مملکتمون همه چی داشته باشیم&quot;  باید حتمن روز عشق رو هم پیدا میکردیم حالا به هر ضرب و زوری که هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته من نه با زرتشتی بودن مشکل خاصی دارم نه با فرهنگ باستانی و این قبیل مسائل، با این حال تفسیرهای تامل برانگیز دوستان زرتشتی برایم همیشه جالب و بعضی وقتها مسخره مینمود. مثل اون حرف جناب آقای کوروش نیک نام که تولد حضرت مسیح را به فرهنگ زرتشتی ربط میداد. نمیدانم شما کوروش نیک نام را میشناسید یا نه؟ ایشون نماینده زرتشتیان در مجلس هفتم بودند و در تنها دفعه ای که ایشان را ملاقات کردم صدایم در آمد که داری دین زرتشت را تبلیغ میکنی. و طنز روزگار این بود که دیدم ایشان برای انتخابات پیش رو رد صلاحیت شدند به خاطر نداشتن التزام عملی به دین زرتشت! (فکر کنم یک بار برای امام حسین گریه کرده بوده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایگاه زرتشتیان در ایران را میتوان بدون شک یزد نامید که هنوز هم در آنجا تعداد قابل توجهی زرتشتی و آتشکده و... وجود دارد و قدیمی ترین مسجد ایران هم در همان شهر وجود دارد، این را چند روز پیش که یزد رفته بودم فهمیدم و به قول لیدر تورمان وقتی مسلمانها داشتند با سپاه ایران میجنگیدند ، این مسجد در حال ساخته شدن بود. گفتم مسجد بگذارید تا یک خاطره باحال از همین سفر برایتان بگویم: در این سفر آقای صفایی فراهانی هم همراه ما بود و برای خواندن نماز به مسجدی رفتیم که امام جماعت آن داماد آقای خاتمی بود و بعد از نماز با لهجه یزدی به صفایی رو کرد و گفت: چهره شما برای من آشناست؟!؟!؟ یکی از بچه ها با لحن بسیار بدی که هنوز که یادش میفتم از خنده روده بر میشم گفت: ایشون تو کار فوتبال و اینا بودند(انگار مثلن توپ جمع کن بوده).&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/331dmxv.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم لهجه یزدی این را هم خاطر نشان کنم که این لهجه مثل همون شیرینیهای معروفشان قطاب و باقلوا خوشمزه است، البته خاطر نشان کنم که منظورم قطاب و باقلوا از نوع درجه یک بود یه چیزی مثه قطابهای حاج خلیفه که نزدیک عمارت امیرچخماقه(میرچخماق به گویش یزدی). همونجایی که دو تا عکس از رئیس جمهور های پیشین رو در حال شیرینی برداشتن نشان میدهد. نمیدونم چرا این رئیس جمهور جدید رو بهش شیرینی تعارف نکردند؟ از ما نشنیده بگیرین ولی یه یزدی به ما گفت که آقای احمدی نژاد رو حتا به داخل مغازه دعوت نکردند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Feb 2008 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inhafte&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>inhafte</dc:creator>
<guid>http://inhafte.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
