داشتم از خانه بیرون میرفتم. با خودم گفتم بهتر است چیزی را بردارم تا در بین راه بخوانم دقیقن نمیدانستم دارم به کجا میروم! "گور به گور" فاکنر را برداشتم ولی نگاهم افتاد به نشریه ای که دیروز گرفته بودم ،صفحه اولش عکس مردی خندان بود با باریکه موازی ریشهایش که در حال لبخند زدن داشت حمایلی سبز را به گردن خنده رویی دیگر می انداخت. پیش خودم مطمئنم بودم که رابطه استاد و شاگردی عمیقی بینشان برقرار است اما هرچه با نگاهم به روی عکس کنکاش کردم نتوانستم بفهمم کدامشان استاد است و کدام شاگرد.
مقصد زیاد برایم مهم نبود ،فقط دلم میخواست مسیری را طی کنم اما در آن جا من دو انتخاب بیشتر نداشتم. اولی جمهوری را به آزادی میرساند و دومی جمهوری را به انقلاب متصل میکرد. نا خود آگاه دیدم مسیر اول را انتخاب کرده ام سوار اتوبوس که شدم دیدم اینجا هم همچنان دو انتخاب دارم رو به مسیر و پشت به مسیر ، برای اینکه نمیخواستم حاضران را در طی راه به تحمل چهره ام وادار کنم و خستگی ام را نیز از آنان پنهان کنم رو به مسیر نشستم تا حداقل ببینم به کجا میروم. درست پشت سر من پسری که ویترین خیلی بهتری برای مسافران بود با نشستن روبروی من تصمیم گرفت که ببیند از کجا رفته است.
خودم را به شیشه چسباندم و نگاهم را به بیرون دوختم ، داشتم سحر میشدم از این طبیعت بهاری اصفهان، همه جا سرسبز شده بود و بوی بهار داشت تا اعماق وجودم رسوخ میکرد که اتوبوس حرکت کرد. کتابم را باز کردم مگر میشود کتابی نویسنده اش ویلیام فاکنر باشد و مترجمش نجف دریابندری و آدم بتواند از خیر خواندنش بگذرد! در داستان رودخانه ای بود که به خاطر بارندگی طغیان کرده بود من مطمئنم که اگر رودخانه طغیان نکرده بود کتاب خیلی زودتر تمام میشد آخر سیل پلی که آنها میخواستند از روی آن بگذرند را خراب کرده بود و مجبور شده بودند مسافت بیشتری را برای رد شدن از رودخانه طی کنند. ، سرم را بلند کردم تا به گردنم استراحتی داده باشم که نگاهم افتاد به همان پسری که انتخابش عکس انتخاب من بود از حالت چهره اش متوجه چیزی شدم که در نگاه اول متوجه نشدم اما خود را داخل ماجرایی کردم که شاید اصلن به من مربوط نمیشد و بیشتر در حالاتش دقیق شدم مثل اینکه داشت با حرکات چشمها و صورت و بعضی وقتها هم دستهایش چیزی را مخابره میکرد . اما ابرو بالا انداختن، خندیدن ، خیره شدن ، اخم کردن ، و پشت چشم نازک کردن میتوانست چه چیزی را مخابره کند؟ چشمانش را تاملی دو ثانیه ای بست و باز کرد. نه، خواهش میکنم! این کار را نکن. می خواستم بلند شوم و خود را در میدان دید کسی و صد البته کسانی که این صحنه را خواهند دید بیندازم اما نمیشد ، قسم میخورم نمیتوانستم همه چیز در کسری از ثانیه صورت گرفت، چشم چپی که پلک زد و لبانی که غنچه شد و دوباره به حالت عادی برگشت.
خودم را از این رنج رها کردم و دوباره نگاهم را به بیرون دوختم تا انگار کنم اصلن نفهمیده ام در یک قدمی من چه چیزی به معرض نمایش عمومی گذاشته شده است. میخواستم حواسم را به چیز دیگری جلب کنم تا یادم برود ولی مدام داشتم در مورد شخصیتش قضاوت میکردم که انسان تا چه اندازه میتواند حقوق بقیه افراد را نادیده بگیرد. به محض اینکه آن راه سبزی را که به یمن حضور مادی نیاصرم ساخته شده بود را دیدم درنگ نکردم از صندلی ام بلند شدم تا پیاده شوم در همان حال او را دیدم که برای کسی دست تکان میدهد ، بی اختیار برگشتم. دختر بچه دو ساله ای را دیدم که موهایش دو طرف سرش بافته شده بود و داشت برای آن پسر دست تکان میداد.
وقتی از کنارش میگذشتم ، نشریه ای را از کیفش در آورد. همان نشریه بود با همان استاد و شاگرد.
چه راه سبزی. رفتم تا رسیدم به اردیبهشت ، تقریبن نیمه هایش بود و جنوب را انتخاب کردم. درختان آنچنان در برگهایشان غرق شده بودند که خیال میکردی حجم سبزی در فضا معلق است. چقدر اردیبهشت زیباست ، چقدر اصفهان در اردیبهشت زیباست. دلم نمیخواست اردیبهشت تمام شود چون میدانستم چه چیزی انتظارم را میکشد رودخانه ای که حتی با بارانهای اخیر همچنان خشک بود. این همه باران و این رودخانه خشک؟ یا باران کم بوده و یا رودخانه بیش از پیش تشنه شده است. یادم افتاد به سدی که آب را پشت خود نگه داشته است.
سدها نمیتوانند قطره های باران را از بین ببرند.
آنها قطره ها را به هم پیوند میدهند.
پ.ن: این را برای نشریه تاد(تشکل اسلامی دانشجویان) دانشگاههای اصفهان نوشتم.
|
+| نوشته شده توسط
مجید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
|