خارش مغزي يا Brain Itch وضعيتي رواني است كه در آن يك تكه جمله (معمولا بخشی از یک شعر) به صورتی غیرقابل کنترل توی مغز آدم تکرار می شود. پرفسور جیمز کلاریس می گوید برخی آهنگها دارای خواصی مشابه هیستامینها هستند که در واکنش به آلرژی در بدن تولید می شوند. ولی من می گویم این خاصیت ازلي کلمات (از زمان انفجار بزرگ) است که مغز را دچار خود می کنند. (ديگر همه مي دانند كه در آغاز كلمه بود).
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
:شرکت کننده شماره ۳۴۵ لطفن جواب دهید؟!
این را با لهجه غلیظ آمریکایی پرسید و من احساس کردم که دنیا دور سرم میچرخد. ناخودآگاه به عقب بازگشتم، ذهنم فلش بک عجیبی که تا پیش از این فقط توی فیلمها دیده بودم را زد و من را به چند سال پیش برد.
تازه فارغ التحصیل شده بودم و کلی ذوق داشتم از اینکه بالاخره احساس کرده بودم میتوانم راه اصلی زندگیم را پیدا کرده و میتوانم آن را در مسیر تازه ای بیندازم ولی این خوشحالی زیاد طول نکشید، بعد از کلی دویدن و فرم پر کردن توی این اداره و آن اداره فهمیدم که زیاد از حد خوشبین بوده ام ، اما هنوز هم سماجتم را از دست نداده بودم. یک بازبینی توی افکارم ایجاد کردم و همه چیز را به حساب قضا و قدری گذاشتم که شاید مرا به مسیری جدید و صد البته بهتر رهنمون کند تا با ایجاد یک شرکت خصوصی و تلاش چند برابر بتوانم حاصل چند برابری را برای خودم به ارمغان آورم. تنها مشکلی که داشتم پول بود که آن هم با گرفتن وام حل شدنی بود اما فکر یک چیز را نکرده بودم و آن وثیقه بود که نه خودم داشتم و نه میتوانستم اطرافیان و الخصوص پدرم را راضی کنم که حاصل یک عمر دست رنجش را در اختیار من گذارد تا کاری را شروع کنم که حتا خودم هم از به نتیجه رسیدنش مطمئن نبودم.
این پروسه ناکامی چیزی حدود سه ماه به طول انجامید و من که حسابی درمانده شده بودم و مستعد هر گونه بیماری روحی و روانی گشته بودم ، شش ماه آینده را به صورت کاملن سردرگم همراه با افسردگی شدید سپری کردم.
تا اینکه با چاره اندیشی خانواده و با اندک سرمایه پدرم تصمیم بر این شد که حداقل برای تجدید قوا و شاید برای ساختن آینده ای بهتر راهی یکی از دانشگاههای درجه دو کشورهای اروپای شرقی شوم. روزهای اول ورودم روزهای خوبی بود و من بالعکس بسیاری از دوستان ایرانی مقیم در آنجا انگیزه بیشتری برای درس خواندن داشتم تا بخواهم از چیزهایی که آنها اسمش را آزادی گذاشته بودند استفاده کنم. کم کم اوضاع داشت بهتر هم میشد، با پا درمیانی یکی از اساتید، مشغول کار نیمه وقت در یک کتابفروشی هم شدم کاری که شاید در کشور خودم هم میتوانسم انجام دهم ولی این فکر را به هر جوری که بود از سر خودم در میکردم و به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بتوانم بورسیه یک دانشگاه معتبر شوم.
آه که چقدر دنیا بر وفق مراد میچرخد، هنوز دو ماه از تقاضای من نگذشته بود که جواب آن به دستم رسید، آن هم از فرانسه. طی صحبتهایی که با خانواده کردم قرار بر این شد که کارم را رها کنم و خانواده مقرری من را بیشتر کنند تا بتوانم این سه ماه مانده تا مصاحبه را برای آمادگی صرف کنم. چون به خاطر اینکه از دانشگاه انصراف داده بودم اگر در آن مصاحبه پذیرفته نمیشدم باید به ناچار به ایران بازمیگشتم.
موعد مقرر فر رسید و من با پولی که در این مدت پس انداز کرده بودم بلیط تهیه کردم و راهی فرانسه شدم، کشور پنیر و شراب و عطر و قاف۱. مصاحبه خیلی خوب بود و من با تسلط کامل توانستم از پس آن بربیایم و درطول مصاحبه دچار خارش مغزی شده بودم و مدام این شعر را در ذهنم مرور میکردم: " خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری"
با اینکه شهریه این دانشگاه دو برابر شهریه دانشگاه قبلی ام بود و خانواده هم به خاطر این که مشغول باز پرداخت قسطهایی بودند که به خاطر من دچار آن شده بودند نمیتوانستند به من کمکی کنند ولی من احساس نگرانی نمیکردم و با هر زحمتی که بود و برای اینکه ثابت کنم من لیاقت این همه عنایت را داشته ام شهریه را پرداخت میکردم.
ترم سه شده بود و کاملن با محیط خو گرفته بودم و هیچ اثری از افسردگی در من دیده نمیشد، تنها دغدغه ای که داشتم نوعی احساس دلتنگی بود که موقع خروج از ایران با قاطعیت کامل پیش آمدن چنین اتفاقی را رد میکردم. ولی الان که تازه داشتم به هه چیز عادت میکردم این حس لعنتی به سراغم آمده بود. در همین فکرها سیر میکردم که چشمم به تابلویی خورد که تاریخ و مکان نمایش فیلمی به نام ۳۰۰ را نشان میداد با کنجکاوی تمام جلو رفتم و به خاطر بحثهایی که قبلن در مورد این فیلم شنیده بودم مصمم بودم که حتمن این فیلم را ببینم. تاریخ نمایش فیلم امروز بود و ساعت آن نیم ساعت دیگر و مکان آن آمفی تئاتر لَ لقم الو سوقیق(اشک و لبخند) بود. دوباره آن حس دوران کودکی به سراغم آمده بود که بین بازی در کوچه و نوشتن مشقهایم کدام را انتخاب کنم؟ طبق معمول بچگی ها اولی را انتخاب کردم و به طرف آمفی تئاتر راه افتادم. به آنجا که رسیدم فیلم شروع شده بود برای خودم جایی را پیدا کردم و نشستم و طول فیلم کلی حرص خوردم.
وقتی فیلم تمام شد، جلسه نقد و بررسی شروع شد با حضور یکی از اساتید هنر و یک مجری که موهایش را دم اسبی بسته بود! من برای نشان دادن اعتراضم دو راه داشتم، یکی این که وسط جمعیت بلند شده و شروع به داد و بیداد کنم و دومی اینکه اسمم را برای تریبون آزاد بنویسم. اگرچه روحیه من با رویکرد اول بیشتر جور در می آمد ولی به چند دلیل از خیرش گذاشتم چون نه فرانسویم تا آن حد قوی بود که ادبیاتم مورد تمسخر قرار نگیرد و نه آنقدرها در آن جلسه احساس محبوبیت میکردم که بخواهم پشتیبان داشته باشم. اسمم که برای قرار گرفتن پشت تریبون قرائت شد با گامهایی استوار، دست نوشته هایی را که این چند دقیقه با عجله نوشته بودم را جمع کردم و به طرف آنجا راه افتادم. در ابتدا با معرفی خودم به عنوان یک ایرانی کل سالن را بهت زده کردم و توجه همگان را جلب کردم و بعد درخواست کردم که انگلیسی صحبت کنم که مجری قبول کرد و تصمیم بر این شد که ایشان ترجمه کنند. سخنم را با جمله ای از یک فیلسوف فرانسوی به نام ژولین فروند که حتا خیلی از فرانسوی ها او را نمیشناسند این گونه شروع کردم:"از حسن نیت به دور است که گفته شود فتح قدرت از راههای متعارف خالی از نیرنگ است"و تشویق کل سالن را گرفتم با وجود این که بسیاری از آنها معنای جمله من را نفهمیده بودند. و بعد از ریختن این شهد در گوش آنها چنان نطقی کردم که فکر کنم تا مدتها در ذهن آنها باقی بماند و استاد حاضر در سالن نیز من را تشویق کرد.
در حال خروج از سالن بودم که سه نفر دورم را گرفتند، دو پسر و یک دختر. تا آمدم صحبتی کنم یکیشون گفت: پسر گل کاشتی! هیچکس نمیتونه بفهمه توی اون لحظه چه حسی به من دست داد؟ چون از آخرین باری که فارسی شنیده بودیم حدود ۷ ماه گذشته بود ، که آن هم به خاطر پیدا کردن گوشت ذبح شده اسلامی بود که من را به قصابی کشیده بود که صاحبش یک ایرانی بود که از اون سلطنت طلبهای دو آتشه بود و حمد و ثنای محمد رضا پهلوی ختم کل صحبتهایش بود که من را واداشته بود که عطای شنیدن فارسی را به لقایش ببخشم و درخواست کنم که برایم گوشت را بفرستد و من پولش را به حسابش بریزم.
بابک و مهتاب و سامان هر سه دانشجوی همین دانشگاه بودند. همان شب به مناسبت آشنایی با من مهمانی ترتیب دادند و کلی با هم خوش گذراندیم و حافظ خواندیم و من کلی گریه کردم.
از فردا توی دانشگاه آدم سرشناسی شده بودم آن هم به عنوان یک ایرانی و همه از شیرین کاری من مطلع شده بودند و من هم با روی خوش با آنها برخورد میکردم و وقتهای بیکاریم را نیز با دوستان هموطنم میگذراندم. یک هفته به همین منوال گذشت و من از دلتنگی هایم به حد قابل ملاحظه ای کاسته شده بود تا اینکه روز دوشنبه که داشتم تند تند قدمهایم را برای رسیدن به آزمایشگاه برمیداشتم و از محیط اطرافم به خاطر عجله ای که داشتم حسابی غافل شده بودم خوردم به چوبهایی که چند نفر داشتند با آن بازی میکردند (من این بازی را فقط بعضی وقتها از دور تماشا میکردم ولی چیزی مثله الک دولک خودمون بود. ) عذر خواهی کردم و رد شدم که یک دفعه یکی از کسانی که داشت بازی میکرد این گونه خطابم کرد: هی ایرانی تروریست. تا آمدم ببینم چه اتفاقی افتاده ، خودم را توی پاسگاه با صورت خون آلود و فیژاک(خطابگرم ) را با دماغی شکسته و لباسهای ساییده شده روبرویم دیدم.
وقتی از بازداشتگاه با کمک پدر بابک بیرون آمدم ، تازه فهمیدم که چه غلطی کردم. در راه بابک برایم توضیح داد که پدر فیژاک عضو سابق شورای شهر است و از خانواده های سرشناس و متمکن آن حوالی به حساب می آید و صد در صد بیکار نخواهد نشست. این پیش بینی بابک درست از آب درآمد ، درست ۵ روز بعد نامه از اداره اتباع خارجی به دستم رسید که من را به عنوان یک خارجی ناراحت قلمداد کرده بود و ابلاغ کرده بود که حداکثر تا یک هفته دیگر باید فرانسه را ترک کنم...
وقتی این نامه به دستم رسید عرق سرد به پیشانی ام نشست. وقتی یاد آن همه بدبختی که برای رسیدن به اینجا کشیده بودم، می افتادم و آن همه امیدی که خانواده داشتند خودم را کاملن مستاصل میدیدم و نه روی بازگشت به خانه را داشتم و نه هیچ راهی به جز آن. چون در بدو ورود به من یادآوری میشد که مگر تو نبودی که میگفتی این مملکت ارزش هیچ کاری را ندارد و با خوشحالی تمام ترکش کردی. حالا به خاطر یک فحش که باد هواست لگد به بخت خودت زدی؟ که کاملن هم صحبتهای مربوطی بود. پیش خودم گفتم: آخه مگه این کشور چه گلی به سرت زد که این طوری خودت را به خاطرش توی هچل انداختی، مرده شور این کشور کوفتی رو ببرن.بعدازظهر با بابک تماس گرفتم و جریان را بهش گفتم.قرار شد عصر همدیگر رو توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه ببینیم و در مورد این موضوع صحبت کنیم.
نیم ساعت زودتر رفتم سر قرار ، یک قهوه سفارش دادم و سیگارم را هم روشن کردم. حسابی با خودم درگیر شده بودم که لمانوف پیشخدمت همون جا با قهوه به طرفم اومد و با فارسی دست و پا شکسته ای که خودم یادش داده بودم خواست با من احوالپرسی کنه ولی وقتی دید من انگار حال زیاد خوشی ندارم ، شروع کرد به فرانسه صحبت کردن و پرسیدن دلیل زخمهایی که روی صورتم بود با این جمله که "مگه نگفتی ما ایرانیها آدمای صلح طلبی هستیم پس این زخمها چیه؟" من هم که حوصله هیچ چیز و کسی رو نداشتم در حالی که داشتم قهوه ام را شیرین میکردم، گفتم : مرده شور این کشور کوفتی رو ببرن. اون هم هیچی نگفت و سریع به طرف پیشخوان رفت و با مسئول بار شروع کرد به پچ پچ کردن. بنده خدا حتمن پیش خودش میگفت: مگه این نبود که این همه از لزوم وطن پرستی و ریشه دار بودن میگفت، همش باد هوا بود؟
سیگار هفتم را که روشن کردم سر و کله بچه ها پیدا شد ، از حالت چهرهایشان معلوم بود که بابک همه چیز رو براشون گفته و قبل از اومدن به اینجا برای من یک کمیته بحران هم تشکیل دادند. سلام کردم و جا باز کردم تا اونها هم بنشینند. بابک پهلوی من نشست و مهتاب و سامان هم روبرویم. در حالی که همه داشتند دود سیگار من رو دنبال میکردند سامان سکوت رو شکست و گفت: پسر مثه اینکه کشتیات غرق شده. حس کردم بابک با لگد از زیر میز یکی به اون زد که یعنی ساکت شو. ولی اون حرفشو ادامه داد ، بابا فرانسه به جز دخترهای خوشگل چیزه دیگه ای نداشت، که تو هم برای این جور کارها وقت نداشتی. این دفعه یه لگد هم از مهتاب خورد که به نظر کافی میومد تا دیگه حرف نزنه.
مهتاب رو به من کرد و گفت: بگو ببینیم جریان چیه؟ تو الان از چی ناراحتی؟ از اینکه درسات نیمه کار موند؟ پسری به استعداد تو میتونه هر جایی که باشه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه. بقیه هم در تصدیق حرف مهتاب سر تکون دادند.حدود ۳۰ ثانیه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد تا اینکه بابک جریان برخورد خانواده رو وسط کشید و از دغدغه های من و امیدی که اطرافیانم به من داشتند صحبت کرد.
همه به فکر فرو رفتند تا اینکه بابک که برقی در نگاهش زد و شاید جرقه ای در مغزش با اطمینان از این که دیگر لگد نخواهد خورد گفت: مگر خود تو در شب جشنی که برایت گرفته بودیم از تقدیر و ماجراهایی که تو را به اینجا و جمع ما کشیده بود صحبت نکردی و این که باید به اتفاقاتی که در زندگی می افتد به دید مصلحت نگریست نگفتی. من یاد منبری که در آن شب رفته بودم افتادم و با بیحوصلگی تمام گفتم: این حرفها به درد همون منبری که رفته بودم میخورد. بابک دوباره سرش را زیر اندخت.
هنوز همه در یک فضای سنگین قرار داشتند که مهتاب گفت: یعنی تو نمیخوای با این وضع به ایران برگردی؟ من هم سرم را تکان دادم و بقیه شش دانگ حواسشان را دادند به حرفهایی و احیانن راه حلی که مهتاب میخواست ارائه دهد. و او هم با کمال خوشحالی از اینکه بالاخره راهی برای بیرون رفتن از این مشکل یافته بود از دوستی که پدرش در دبی داشت گفت و اینکه به آدمی مثل من نیاز دارد تا به او اعتماد داشته باشد و کارهایش را به او بسپارد. به نظر بهترین راه حلی بود که در این شرایط به کار می آمد و من را فکر فرو برد که با صدای سامان رشته افکارم پاره شد. : آره پسر ، دبی الان بهترین جا برای زندگیه ، هم میتونی پول در بیاری و هم کلی خوش بگذرونی ولی دیگه از این مجالس دری بری گویی که اینجا راه انداختی و خودت توی هچل انداختی خبری نیست. که این دفعه یک لگد هم از من خورد تا همه در پا درد آن شب او سهیم شده باشیم.
سه روز بعد در فرودگاه در حالی که بچه ها داشتند گریه میکردند و من در حال بالا رفتن از پله برقی به آنها و آینده مبهمم نگاه میکردم، فرانسه را مقصد دبی ترک کردم.
در لحظه ورود به آنجا بوی شرجی آرامشی وصف ناشدنی به من داد و در راه رسیدن به دفتر آقای حجارزاده با تماشای رگه هایی از به زور چسباندن پیشرفت غربی با فرهنگ عربی مات و مبهوت شده بودم.
آقای حجارزاده صاحب یک شرکت حمل و نقل بود که عمده کار او واردات کالا از چین به دبی و صادرات آن به ایران و دیگر کشورهای خاور میانه و در پاره ای از اوقات به اروپا بود و در کنار آن یک شرکت تاکسیرانی نیز داشت که من در ابتدای کارم به عنوان مسئول دفتر تاکسیرانی مشغول به کار شدم. دو سه ماهی که به همین منوال گذشته بود و حسابی با همه عیاق شده بودم از طرف یکی از بچه ها به نام فریدون که در همان جا تاکسی داشت و کار میکرد به من پیشنهاد شد که در مدت نبود او در دبی روی تاکسی او بعدازظهر ها کار کنم که من هم پذیرفتم. درآمد نسبتن خوبی نصیبم میشد با اینکه با تفاسیری که مهتاب برایم کرده بود از زمین تا آسمان کلی فرق داشت و آنقدرها هم به نظر کسی در ایجا از نبود من کارش لنگ نمیماند.
با شدت هرچه تمام تر داشتم کار میکردم و پیش بینی سامان هم درست از آب درآمده بود، دیگر حتا وقت سر خاراندن هم نداشتم. یک شب که مسافری را از فرودگاه به سمت برج العرب میبردم متوجه شدم که او فرانسه زبان است ، با اینکه صحبت کردن با مسافران کاری عرف نبود آن هم با مسافری که هزینه یک شب در هتل او چیزی حدود ۲۸۰۰۰ دلار بود اما دل را به دریا زدم و برای یادآوری زبان فرانسه ام با او شروع به صحبت کردم. در ابتدا روبروی صحبت با من گارد میگرفت اما من با همان ترفندی که در جلسه فیلم ۳۰۰ زده بودم او را وادار به صحبت کردم. و معلومات خودم را به رخ اش کشاندم. او که حسابی تحت تاثیر یک راننده تاکسی قرار گرفته بود به من گفت: میخواهی زندگی ات از این رو به آن رو شود؟ یک لحظه یاد تقدیر و قسمت و این حرفها افتادم. با دستپاچگی در حالی که میخواستم ذوق خودم را نشان ندهم گفتم: چطور؟ و او برایم توضیح داد که برای چه منظوری به دبی آمده. او و پنج نفر دیگر از جاهای مختلف دنیا به دعوت یک امیرزاده اماراتی به دبی آمده بودند تا ترتیب یک مسابقه را بدهند که جایزه آن یک میلیون دلار بود. و قرار بود بعد از فراخوان عمومی ۱۰۰۰نفر از متقاضیان انتخاب شوند تا بتوانند در مرحله نهایی مسابقه طی ۵ مرحله برنده اصلی را مشخص کنند. سئوالات بیشتر جنبه اطلاعات عمومی را داشت ولی به دلیل پشتیبانی مالی یک امیر زاده عرب صد در صد قسمتهای تاریخ اعراب در آن پر رنگ تر خواهد بود البته نه از لحاظ اسلام چون اعراب امارات سعی داشتند چهره ای سکولار و شاید لائیک از خود به نمایش بگذارند به خاطر جو زدگی یا بهتر بگویم غرب زدگی،ولی الان که به پیشرفت دست پیدا کرده بودند سعی در پیدا کردن یک هویت جعلی از لابه لای تاریخ برای خود داشتند.
در نظر اول پیشنهادش آنقدرها هم جالب نبود ولی با اندکی فکر تصمیم گرفتم شانس خودم را امتحان کنم، برای همین از دفتر استعفا دادم در حالی که معرف اصلی من آقای حجارزاده نفهمید ، یعنی اصلن برای مهم نبود و قرار شد تا آمدن فریدون که یک ماه دیگر بود روی تاکسی کار کنم و دو ماه باقیمانده را صرف آمادگی برای مسابقه کنم. که این کار را با تهیه هر کتابی که دستم به آن رسید شروع کردم.
راه یافتن به جمع هزار نفر برایم کار ساده ای بود، چون تقریبن معلومات عمومی درجه سه ای نیاز داشت. روز شروع مسابقه فریدون و زن و بچه هایش را همراه خودم به سالن بردم چون به خاطر شرکتم در آن مسابقه چند بلیط در اختیارم گذاشته شده بود. دور اول و دوم و سوم را به راحتی هرچه تمام تر پشت سر گذاشتم ولی در دور چهارم پیشبینی من درست از آب در آمد و سئوالات بیشتر به سوی فرهنگ اعراب رفته بود و با اینکه چند نفری دیگر نیز این موضوع را میدانستند اما برگ برنده دیگر نیز من داشتم که حسابی به کارم آمد و آن زندگی در کشوری بود که نقل قولهای عربی و خاطرات و فرهنگ و حتا کلماتش در آنجا ریشه دوانیده بود.
حالا دور پنجم رسیده بود و من دیگر خودم را به یک میلیون دلار کاملن نزدیک حس میکردم ، و به جبر زمانه میخندیدم که با یک دور قمری رسیده بودم سر جای اول خودم و با این پول به ایران بازمیگشتم و سراغ همان کاری میرفتم که روزی به خاطر نداشتن سرمایه رهایش کرده بودم. ولی این ۱.۵ گذشته و سئوالهایش به یک طرف و این سئوال آخر طرف دیگر. خود مجری هم بعد از انتخاب این سئوال توسط من کلی شگفت زده شده بود که سئوالی به این سادگی چگونه در این مرحله جا گرفته است و با احتساب دو امتیازی بودن سئوال و سئوالات یک به یک (درست مثل ضربات پنالتی) و جلو بودن یک امتیازی رقیب ، در صورت پاسخ به این سئوال برنده و در صورت جواب ندادن بازنده میشوم. حتا آقای حجارزاده هم که در مرحله آخر به خاطر دوستی با یکی از همین امیرزاده ها به سالن آمده بود و شاید برای اولین بار مرا در این سالن شناخته بود منتظر بود تا پس از پاسخ دادن به این سئوال از جا پریده و هورا بکشد.
مجری دوباره با همان لهجه غلیظ آمریکایی و با ذوقی که میخواست مسابقه را پایان ببرد دوباره گفت: شرکت کننده شماره ۳۴۵ لطفن جواب دهید؟
من با خودم فکر کردم جواب را میدانستم ، حتا آن نوعی که او مد نظرش بود در ایران جایز بود و زیاد هم کسی به آن اعتنایی نمیکرد. ولی من چه؟ دوباره خارش مغزی آمده بود سراغم داشتم در ذهنم شعری را صدای زیر میخواندم و هرچه سعی در قطع کردنش داشتم،نمیشد و مدام بلند تر میگشت.
: برای آخرین بار میپرسم نام جنگی که به خاطر حمله عراق به کویت اتفاق افتاد چه بود؟
سرم را به سمت میکروفن بردم و شانه هایم را به عقب،از ته گلویم صدایی بلند شد و اندک اندک واضح گشت : جنگ خلیج فارس.
صذای شلیک خنده و قهقهه از طرف رقیبم بلند شد و ثانیه ای بعد اخم امیرزاده متولی مراسم را دیدم و قل قل شامپاینی که روی برنده ریخته میشد. اما یک چیز دیگر را بیشتر میشنیدم و آن خارش مغزیم بود که الان داشت روی لبانم زمزمه میشد:
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم.
خون دلها خورده ایم.
لا را لا را لا را لا.....