تبليغاتX
این هفته هم گذشت
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
 یه روز شاد
تو این یک ماهی که مریض بودم او همچنان مرضیه بود! این که از آن کله شهر بکوبد بیاید اینجا بستنی بخرد تا با هم بخوریم یا خودش برود سه شنبه ها سوار اتوبوس شود کلاسهای ارشدش را برود و برگردد و نداند که این ارشدیت را نسبت به همه کسانی که تا به حال شناخته ام بدون آن کلاسها هم دارد یا اینکه دو روز تعطیل را بماند خانه کنار من به فیلم دیدن و کتاب خواندن و حرفهای بی سر و ته من را شنیدن.

اما حوالی روز مادر که شد دیگر مرضیه نبود و خزید به یاد مادر به درون خودش و یا بهتر بگویم غلطید و من نتوانستم مجید باشم و نتوانستم بنشینم از انبوه واژگان ، جمله ای درخور بسازم برایش که دردش تسکین یابد که میدانستم نمی یابد.

هیچ اگر نکردم که خوب بود ،اینبار به جای اینکه من بایستم تا او تکیه کند من هم غلطیدم به آغوشش و زار زار اشک ریختم.

خنده ام میگیرد که میگوید میشود به تو تکیه کرد. میخندم و حرفش را جدی نمیگیرم و دل خوش میکنم به اینکه شاید در لحظاتی که او مرضیه نیست بتوانم مجید باشم.

پ.ن: مرضیه نام بانوست، بانویم.

|+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391  |
 فانتا
یه دالان بود و من بودم و هیچ.

الان هم اون دالان هست و هم من ولی اون هیچ نیست.

یعنی دیگر هیچ هم نیست.

نبودن هیچ بیشتر اوقات از بودنش بهتر است.

چرا اینطور میگویم دلیلش بودن آینده مشخصی نیست. دلیلش نبودنش است.

|+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391  |
 روزگار غریبیست نازنین
عادات ما غالبن دست ناخورده باقی میمانند مگر به جبر زمان و مکان. این که مشغله عادات را از ما بزدایند تقرین و تحقیقن غلط است. مشغله تنها قادر خواهد بود تا فرم عادات ما را دستکاری کند بهتر بگویم مشغله تنها باعث میشود که عادات ما کمتر یا در شکل دیگری امکان بروز ظهور پیدا کنند به همین حاطر است که غالب ما در ادوار مختلف زندگی پس از تغییر شکل عاداتمان تقریبن اصل بوجود آورنده آن را فراموش میکنیم که معمولن به محض دیدن اصل آن در فرد دیگری ناخودآگاه ما آگاه میشود.

از دوران طفولیت عادت بحث و جدل در من بوده است،دورترین آن را در مواجهه با معلمین مدرسه به خاطر می اورم و رکن تمامی این بحثها غالبن در مواجهه با افراد غیر همفکرم رخ میداد که کم کم در طول دوران زندگی و نداشتن آن روحیات جنگ طلبی دوران کودکی و نوجوانی و بوجود آمدن قدرتی بنام مصلحت اندیشی در من به مرور به سمت بحث با دوستان و نزدیکان و همفکران تبدیل شد کما اینکه در این بحثها هم تا حد زیادی در بعضی از مواقع به جدل های سنگین و گریز ناپذیر تبدلی میشود ولی وجه مشترک همه این بحث ها را میتوانم داشتن یک محیط استریل و عاری از خطر بدانم.

۱۳ سالی است که با دوستان دوره آخر دبیرستان محفلی داریم که سالی یک بار دور هم جمع میشویم و به بهانه هیئت مذهبی دیداری تازه میکنیم و از احوالات همدیگر با خبر میشویم. تا به حال چند بار تلاش کرده ایم که این دیدارها را به بیشتر از سالی یک بار ارتقاء دهیم ولی هر بار تلاشمان نتیجه نا فرجامی داشته است. امسال هم دوباره این تلاش را از سر گرفتیم و قرار را بر این گذاشتیم تا حول یک موضوع هر دو هفته یک بار به رغم مشغله زیاد اکثر دوستان این مهم را به جا بیاوریم. موضوع شد اخلاق اسلامی در جامعه.

جلسه سوم آن دیشب برگزار شد و من وقتی از این جلسه بیرون آمدم این نتیجه را با خود گرفته بودم که برای حفظ عقاید دوستان و همان مصلحت اندیشی کذایی دیگر پایم را در جلسه بعدی نگذارم. علت: روحانی جلسه که علیرغم تمامی بیسوادی خود اصرار بر گذشتن چیزی غیر از آن چه که ما هر روز در جامعه میبینیم داشت.

خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که به فرط عمومیتش هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار ، تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم." شریعتی "

پ.ن : دلمان برای مشارکت! لک زده است.

|+| نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390  |
 درباره ی بلاگفا
تا آنجایی که یادم مانده و به این دلیل که من کاملن آدم خاطره بازی هستمُ این وبلاگ ۴ تا بازدید کننده رو قبلن تر ها داشت که به لطف ننوشتن های ما انگار پر و پخش شدند و شاید هم همون موقع به صورت مرامی میومدن و یه سری میزدن و یه نوشابه ای هم باز میشد و باز پس داده میشد.

وبلاگستان آمد و شد یکی از دوره های زندگی ما و رفت. واقعن انگار رفته. دیگر وبلاگستان آن شور و خروش سابق را ندارد. آن دوستی های سابق را و آن نوشابه های سابق را.

دوستان رژیمی شده اند! نوشابه نمیخورند و ما هم نوشابه را زیاد دیگر دوست نمیداریم. هرچه میخاهم نگویم الغرض ظاهرن نمیشود، پس الغرض این نبودن هایمان را حمل بر نبودن نگذارید که هستیم و خوب هستیم و خوش میگذرد خیلی.

بلاگفا را میخواستم بگویم. بلاگفا موجود نحیفی بود که ما آمدیم. چه حالی میکردیم با صدای غژ غژ دایال آپ، بلاگفا حالا مثل قدیم شده است! پیر و فرتوت و مثل سابق نحیف. تصمیم بر این شد یا بهتر بگویم همسر جان ما را ترغیب کرده اند به نوشتن. ما هم لبیک گفتیم.

در باب دوران بدهکاری: در هر صورت من فکر میکنم چک پاس کردن خیلی راحت تر از درس پاس کردن است.

|+| نوشته شده توسط مجید در جمعه چهاردهم بهمن 1390  |
 سوراخ سوم
یکی توی اونجایی که اسمش رو گذاشتن مجلس زد تو گوش اونی که اسمش رو گذاشتن نماینده.

 در همین اثنا یکی خواست یه جایی رو ببنده.

اطلاع رسید که اون اتفاق اول به خاطر اون بوده که یکی یه جاشو که بهش میگن دهان نبسته.

با این همه من فک میکنم خوبه که آدم یه جایی رو ببنده و بهتر اونه که آدم از چیزای دم دست تر استفاده کنه.

 

|+| نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه هفتم دی 1390  |
 باز بازگشت 1
آنقدر غمگین به موضوع نگاه نکن! فرض کن سه تا مرغابی تصمیم میگیرن میونه راه کوچ یه جا رو برای استراحت انتخاب کنن و یکیشون که یه جایی رو دید بگه : بچه ها همین جا خوبه ، بشینیم.

بقیه بگن: نه جلوتر بهتره. و جلوتر بهتر نباشه و اون مرغابی ها دیگه نمیتونن برگردن که.

خودت رو بذار جای اون مرغابیه. چه حالی میشی؟

پ.ن: در حاشیه برگشتن به نوشتن

|+| نوشته شده توسط مجید در دوشنبه پنجم دی 1390  |
 فار اند ته وی
نشسته بود توی بار و دو تا ، دو تا داشت پیک های ویسکی اسکاچ رو سر میکشید. از قدیم ها بر این عقیده بود که ویسکی رو اگه دو تایی بخوری بهتر میگیره آدم رو ، هرچی بهش میگفتم : هرچی نرم نرم بخوری بهتر مست میشی به گوشش نمیرفت. در که باز شد سوز سرما زد توی سینه ما دو تا. میز نزدیک به در برای ما انگار همیشه رزرو شده بود. غیر ممکن بود تو هر موقعی از سال و هر کافه ای که میریم این موضوع صدق نکنه.

پ.ن:

۱.دارم تمرین میکنم که برگردم به نوشتن.

۲.خونه خریدم ، چه لذتی داره داشتن خونه از خوده آدم.

۳.بانو امشب بازمیگردد و من چشم انتظارش نشسته ام. چه کیفی دارد انتظار.

|+| نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 
 
بالا